فقر

روزی یک مرد ثروتمند،پسر بچه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در ان جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند. ان ها یک روز و یک شب را در خانه ی محقر یک روستایی به سر بردند.در راه بازگشت و پایان سفر،مرد از پسرش پرسید:((نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟))پسر پاسخ داد:((عالی بود پدر.))پدر پرسید:((ایا به زندگی ان ها توجه کردی؟))پسر پاسخ داد:((فکر می کنم!))پدر پرسید:((چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟))پسر کمی اندیشید و بعد به ارامی گفت:((فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و ان ها چهار تا.ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و ا ها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوار هایش محدود می شود اما باغ ان ها بی انتهاست!))در پایا حرف های پسر،زبان مرد بند امده بود.پسر اضافه کرد متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چه قدر فقیر هستیم!))

/ 2 نظر / 9 بازدید
sana

سلام [لبخند] مطالبت خیلی جالبن . کلا وبلاگ باحالی داری .[عینک]

رضا றிДப்Д

سلام ساغر جان حکایت جالبی بود ممنون به وبم سر زدی آپ کردی بهم خبر بده شب خوش [گل]