از همه رنگ
قالب وبلاگ

پیرمرد روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت می کرد.سواری نزدیک شد و از او پرسید:

-هی پیری! مردم این شهر چه جور ادمهاییند؟

پیرمرد پرسید:مردم شهر تو چه جورییند؟

گفت: مزخرف!

پیرمرد گفت:این ا هم همینطور!

بعد از چند ساعت سوار دیگری نزدیک شد و همین سوال را پرسید.

پیرمرد باز هم از او پرسید:مردم شهر تو چه جورییند؟

گفت:خب!مهربونند.

پرمرد گفت:اینجا هم همینطور!!!

[ ۱۳٩٠/٧/۱٥ ] [ ٩:٠۳ ‎ق.ظ ] [ ساغر ] [ نظرات () ]

مرد دیروقت،خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود:

-سلام بابا!یک سوال از شما بپرسم؟؟؟

-بله حتما. چه سوالی؟؟؟

-بابا!شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟؟؟

مرد با ناراحتی پاسخ داد:این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟؟؟

-فقط می خواهم بدانم.

-اگر باید بدانی،بسیار خوب می گویم:20 دلار.

پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود اه کشید.بعد به مرد نگاه کرد و گفت:می شود ده دلار به من قرض بدهید؟؟؟

مرد عصبانی شد و گفت:اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال،فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی.سریع به اتاقت بر گرد و برو فکر کن که چرا این قدر خودخواه هستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتار های کودکانه وقت ندارم.

پسر کوچک،ارام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد:چه طور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سوالاتی کند؟

بعد از حدود یک ساعت مرد ارام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است.شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ده دلار نیاز داشته است. به خصوص این که خیلی کم پیش می امد پسرک از پدرش درخواست پول کند.مرد به طرف اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

-خوابی پسرم؟؟؟

-نه پدر،بیدارم.

-من فکر کردم شاید با تو خشن برخورد کرده ام.امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ی ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم.بیا این 10 دلاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو نشست،خندید و فریاد زد:متشکرم بابا! بعد دستش را زیر بالشش برد و از ان زیر چند اسکناس مچاله در اورد. مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته،دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:ب این که خودت پول داشتی،چرا دوباره درخواست پول کردی؟؟؟

پسر کوچولو پاسخ داد:برای این که پولم کافی نبود،ولی من حالا 20 دلار دارم.ایا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟؟؟من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم...!!!

[ ۱۳٩٠/٦/۱٤ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ ساغر ] [ نظرات () ]

هر رنگ نماد چیست:

قرمز:نماد قدرت

ابی:نماد اعتماد

زرد:نماد تفکر مثبت

نارنجی:نماد شکوه و عظمت

سبز:نماد ارامش

ارغوانی:نماد اشرافیت

قهوه ای:نماد سادگی

خاکستری:نماد ابهام 

سفید:نماد پاکی

سیاه:نماد مرگ

تاثیر رنگ بر شخصیت با توجه به ماه تولد:

فروردین:قرمز

اردیبهشت:صورتی

خرداد:نقره ای

تیر:خاکستری

مرداد:طلایی

شهریور:نارنجی

مهر:ابی

ابان:سفید

اذر:بنفش

دی:قهوه ای

بهمن:زرد

اسفند:سبز

[ ۱۳٩٠/٥/۱٩ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ ساغر ] [ نظرات () ]

بر سر گور کشیشی در کلیسای ونست مینستر نوشته شده است:کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم.بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم.بعد ها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم.در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم.انک که در استانه ی مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم،شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم.

[ ۱۳٩٠/٥/۱۸ ] [ ۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ ساغر ] [ نظرات () ]

روزی یک مرد ثروتمند،پسر بچه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در ان جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند. ان ها یک روز و یک شب را در خانه ی محقر یک روستایی به سر بردند.در راه بازگشت و پایان سفر،مرد از پسرش پرسید:((نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟))پسر پاسخ داد:((عالی بود پدر.))پدر پرسید:((ایا به زندگی ان ها توجه کردی؟))پسر پاسخ داد:((فکر می کنم!))پدر پرسید:((چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟))پسر کمی اندیشید و بعد به ارامی گفت:((فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و ان ها چهار تا.ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و ا ها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوار هایش محدود می شود اما باغ ان ها بی انتهاست!))در پایا حرف های پسر،زبان مرد بند امده بود.پسر اضافه کرد متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چه قدر فقیر هستیم!))

[ ۱۳٩٠/٥/۱٧ ] [ ٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ ساغر ] [ نظرات () ]

یک:دوستت دارم نه بخاطر شخصیت تو،بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

دو:هیچ کس لیاقت اشک ها تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

سه:اگر کسی تو را ان گونه که می خواهی دوست ندارد،به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

چهار:دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

پنج:بدترین شکل دلتنگی برای کسی ان است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

شش:هرگز لبخند را ترک نکن.حتی وقتی ناراحتی.چون هرکس ممکن است عاشق لبخند تو شود.

هفت:تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی،ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

هشت:هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند،نگذران.

نه:شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را.به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.

ده:به چیزی که گذشت غم نخور،به ان چه پس از ان امد لبخند بزن.

یازده:همیشه افرادی هستند که تو را می ازارند.ب این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را ازرده دوباره اعتماد نکنی.

دوازده:خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از ان که شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

سیزده:زیاد از حد خودت را تحت فشار نگذار،بهترین چیز ها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.

[ ۱۳٩٠/٥/۱٧ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ ساغر ] [ نظرات () ]

خانمی طوطی ای خرید.اما روز بعد ان را به مغازه برگرداند.او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند. صاحب مغازه گفت:((ایا در قفسش ایینه ای هست؟طوطی ها عاشق ایینه هستند،ان ها تصویرشان را در ایینه می بینند و شروع به صحبت می کنند.))ان خانم یک ایینه خرید و رفت.روز بعد ان خانم دوباره برگشت.طوطی هنوز صحبت نمی کرد.صاحب مغازه پرسید:((نردبان چه؟ ایا در قفسش نردبانی هست؟طوطی ها عاشق نردبان هستند.))ان خانم یک نردبان خرید و رفت. اما روز بعد باز هم ان خانم امد.صاحب مغازه گفت:((ایا طوطی شما در قفسش تاب دارد؟نه؟خب مشکل همین است. به محض این که شروع به تاب خوردن کند،حرف زدنش تحسین همه را برمی انگیزد.ان خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت.وقتی ان خانم روز بعد وارد مغازه شد،چهره اش واقعا تغییر کرده بود. او گفت:((طوطی مرد.))صاحب مغازه شوکه شد و پرسید:((ایا او حتی یک کلمه هم حرف نزد؟))ان خانم پاسخ داد:((چرا،درست قبل از مردنش با صدای ضعیفی گفت:ایا در ان مغازه غذایی برای طوطی ها نمی فروختند؟!!))

[ ۱۳٩٠/٥/۱٦ ] [ ۳:٠٦ ‎ب.ظ ] [ ساغر ] [ نظرات () ]

مردی دختر سه ساله ای داشت.روزی مرد به خانه امد و دید که دخترش گران ترین کاغذ زرورق کتابخانه ی او را برای ارایش یک جعبه ی کودکانه هدر داده است. مرد دخترش را به خاطر این که کاغذ زرورق گرانبهایش را هدر داده است تنبیه کرد و دخترک ان شب را با گریه به بستر رفت و خوابید.روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته است و ان جعبه ی زرورق شده را به سمت او دراز کرده است. مرد تازه متوجه شد که ان روز،روز تولدش است و دخترش زرورق ا را برای هدیه ی تولدش مصرف کرده است. او با شرمندگی دخترش را بوسید و جعبه را از او گرفت و در جعبه را باز کرد.اما با کمال تعجب دید که جعبه خالی است.مرد بار دیگر عصبانی شد و ب دخترش گفت که جعبه ی خالی هدیه نیست و باید چیزی درون ان قرار داد. اما دخترک با تعجب به پدر خیره شد و به او گفت که نزدیک به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا هر وقت غمگین بود یک بوسه از جعبه بیرون اورد و بداند که دخترش چه قدر دوستش دارد.

[ ۱۳٩٠/٥/۱٥ ] [ ۳:۳٩ ‎ب.ظ ] [ ساغر ] [ نظرات () ]
   ........   

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام دوستان عریر من ساغر هستم و یازده سال دارم.امیدوارم از مطالبم خوشتون بیاد.اگه بشه می خواستم ازتون بخوام نظرهاتون رو برام بنویسید. امیدوارم همیشه موفق بشید.
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب